وَأَنا عائِذٌ بِفَضْلِکَ هارِبٌ مِنْکَ إِلَیْک....

آخرین مطالب

ثاقبانه

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ب.ظ

تابستان دو سال پیش بود که «گاهی باران» را شروع کردم. و تا الان، به هیچ کس اجازه ندادم بخواندش... شاید زد به سرم و یک روز از همین روزها کلّ این رمان (ههههههههههههههههههههه) رو آپلود کردم....

_______________




صبح روز اول فروردین هوای مشهد نم کشیده بود. آفتاب با شرمگینی رسیده بود به سینه آسمان. زمین سنگی حرم در رطوبت باران دیشب، نور خورشید را می پاشید توی چشم زائرهایی که هر کدام به سمتی می رفتند. رحیم هم به سمت بست شیرازی می رفت.


به بست که رسید، برگشت و دست راستش را روی سینه اش گذاشت. چشمان از بی خوابی سرخش را دوخته بود به پرچم سبز گنبد و چیزی زیر لب می گفت. بعد تا نیمه دولا شد. بعدتر هم راهش را کشید و از حرم رفت بیرون.


دیشب فقط حرم باران را به خود ندیده بود، خیابان ها هم خیس خورده بودند. بوی آسفالت نم  خورده همه جا پیچیده بود. رحیم رسید به قطارِ تاکسی های تشنه مسافر. تاکسی هایی که همه منتظر یک زائر بودند تا دربست در خدمتش باشند. اما رحیم می دانست که مجالی برای دربست گرفتن نیست. در دلش دوست داشت یک دربست بگیرد تا دم در خانه و لم بدهد روی صندلی جلو و به صف مسافرانی که تاکسی دربستِ او،  آن ها را جا می گذارد خیره بشود، اما رحیم این کار را نکرد.


چشمانش را دوخته بود جلوی پایش و با همان صلابت همیشگی راه می رفت. پنج دقیقه که گذشت، دیگر از تیررس دربستی ها خارج شده بود. ایستاد و منتظر خطی ماند.پیکان نارنجی جلوی پایش نیش ترمز زد و راننده با چشمهای منتظر نگاهش می کرد. رحیم خم شد و بلند گفت


_:«چارراه شــــــهــــــدا؟»


پیکان زد بغل و کاملا ایستاد. راننده با صدایی خش دار گفت:


_:«بیا بالا...فقط سریعتر الان جریمه ام می کنند» 


______________


رحیم روی صندلی جلو نشسته بود و نگاهش بی هدف روی شیشه جلوی ماشین مانده بود. ذهنش آرام نمی گرفت. چشمانش را بست تا کمی از دنیای شلوغ و پر اتفاقش فاصله بگیرد، ندیدن شاید به معنای فاصله گرفتن هم باشد.


بوی کهنه ی ماهی تازه از کنار خیابان می آمد توی ماشین. ماهی فروشانی که شب عید هر چه داشتند فروخته بودند و حالا هر کدام بیست سی تایی ماهی روی دستشان مانده بود و به جای شب، امیدوار به روز عید بودند. ماهی هایی که در قالب های یخ تنگ هم راحت خوابیده بودند و دیگر نفس نفس هم نمی زدند.


اماّ ناگهان همه چیز عوض شد. یکی از ماهی ها قالب یخ را ترکاند. بزرگ شد. بزرگ و بزرگ تر. آن قدر که می توانست پیکان و رحیم و راننده را با هم قورت بدهد. اما هنوز دهانش تلظی می کرد. از تلظی که بازایستاد، دستی از داخلش در آمد و کم کم یک نفر از شکم ماهی خودش را کشاند بیرون و افتاد روی آسفالت خیابان. پیکان ترمز گرفت. رحیم خوب که دقت کرد دید زهرا سادات است.سر تا پا خیس و لزج. از تاکسی پیاده شد و دوید سمت زهرا سادات.


با ترس زیر بغل های زهرا را گرفت و او را کشاند داخل پیاده رو. مردم جمع شده بودند. زهرا چادرش را سفت چسبیده بود و خجالت زده شده بود از این همه جمعیت. رحیم ایستاد و خواست داد بزند سر جمعیت که بروند و گم بشوند و حیا کنند. اما زبانش قفل شد زیرا دید همه جمعیت چشمانشان آبی است. انگار آن جا نه خیابان شیرازی مشهد بلکه خیابان پنجم منهتن باشد. همه با چشمهای آبی و آرامشی که می پاشید توی صورتشان زل زده بودند به رحیم. رحیم وحشت کرده بود. نمی دانست باید چه کار کند. زهرا سادات بین باهوشی و بیهوشی محبوس افتاده بود. رحیم مستاصل دوید سمت ماهی بزرگ که وسط خیابان تلف شده بود. مردمک های ماهی هم به آبی می زد. ماهی چشمانش را باز کرد. رحیم می دانست که ماهی همیشه چشمانش باز است، حتی موقع خواب، حتی موقع مرگ، پس نمی فهمید که ماهی چگونه چشمانش را «باز» کرده است. تا قبلش هم باز بود اما معلوم بود که ماهی تازه چشمانش را باز کرده است. دهان ماهی هم باز شد و شروع کرد به صحبت کردن:«من متمعنم ماهی ها یک روزی به خانه بر می گردند. با ت دو نقطه و عین هم متمعنم!»


رحیم داد زد و فرار کرد سمت زهرا سادات. دستش را گرفت و بردش سمت تاکسی. راننده با چشم های آبی زل زد توی چشم های رحیم و داد زد سرش :«بفرما! این قدر معطلم کردی که جریمه ام کردند»


رحیم دستی روی شانه اش حس کرد:«آقا! بیدار شو! مگر چهارراه شهدا نمی خواستی پیاده شی؟»


رحیم که خیس عرق شده بود وحشت زده از خواب پرید. هن هن کنان صورتش را برگرداند سمت راننده. چشم های راننده مثل چشم همه ایرانی ها مشکی بود، مشکی مشکی.


منقطع و تکه تکه گفت:«چقد..چقدر می..می شه؟»


-:«قابلت رو نداره...صد تومن»


رحیم دویستی نو را کذاشت کف دست راننده و صدی چروک و کهنه را از او گرفت. پیاده شد و در تاکسی را با احتیاط  بست. با دهانی باز  به راه تاکسیِ خالی از مسافر و دود پشت آن خیره شد.


_______________


آرام کلید را انداخت و در را باز کرد. می دانست زهرا و مادر این موقع از روز حتما خوابند، خاصه اینکه شب قبل هم شب تحویل سال بود و یحتمل تا دیر وقت بیدار مانده اند. زهرا که پا به پای خود رحیم بیدار مانده بود و مادر هم احتمالا تا لختی بعد از تحویل سال نخوابیده بود. در را آرام بست اما باز هم صدای در بلند شد. کفش هایش را کند و جفت کرد جلوی در.


یک راست رفت سمت آشپزخانه کوچک خانه. یخچال سبزرنگ را باز کرد. پارچ آب را برداشت. آب درون پارچ خنک نبود. معلوم بود یک نفر تازه آن را پر کرده. یخدان فریزر را باز کرد تا  دو قالب یخ بیندازد توی لیوانش. فریزر را که باز کرد، دید دو تا ماهی هم داخل آن جاخشک کرده اند. بی اختیار وحشت کرد. در فریزر را محکم بست و داخل ظرفشویی عق زد.


ماهی ها را خودش دو روز پیش از راسته ماهی فروش ها خریده بود. یکی شان ماهی سفید بود و آن یکی هم ماهی شیر.یکی پر از استخوان و خوشمزه و دیگری بی استخوان و بی مزه... اما چیزی که او را ترسانده بود تداعی خوابش داخل آن تاکسی بود.


از آشپز خانه آمد بیرون. لباس هایش به خاطر باران و خیسی بو گرفته بودند،از شب قبل خیلی خسته بود. رفت داخل تک اتاق خانه تا کمی بخوابد... راستش از خوابیدن می ترسید، همان طور که از نخوابیدن می مرد!


داخل اتاق که شد، دید مادرش یک گوشه از اتاق روی تشک خوابیده است و یک پارچ آب یخ هم گذاشته بالای سرش. زهرا اما داخل اتاق نبود. رحیم برگشت داخل هال. زهراسادات را دید که تکیه داده به پشتی و کز کرده.


_«سلام علیکم»


زهرا سرش را برگرداند و قد و بالای رحیم را از نظر گذراند:«سلام آقا سید، خسته نباشی»


معلوم بود زهرا بعد از ماجراهای دیشب دل و دماغ و حوصله ندارد. رحیم گفت:«چطور نخوابیدی؟ مریض می شی ها اینطوری!»


_:« شما نگران من نباش. خوابم نمی بره،نمی دونم چرا، یعنی می دونم، فکر کنم به خاطر اون بچه و این حرف ها...شما چی کار کردی؟ رفتی کلانتری؟»


_:«آره زهرا جان رفتم. گفتند کسی گزارش گم کردن بچه اعلام نکرده، یعنی این بچه...»


زهرا حرف رحیم را قطع کرد:«سر راهیه؟»


رحیم سرش را انداخت پایین و تکان داد.


بغض راه گلوی زهرا را گرفته بود. با همان بغض گفت:« حالا کجا بردندش؟»


رحیم گفت:«بردنش بهزیستی دیگر... چه میدانم، فکر کنم اسمش... پرورشگاه شهید رسولی بود، فکر کنم!»


زهرا سادات خیره مانده بود به دالبر گچ هایی که راهشان را از پشت بخاری می گرفتند تا برسند پشت رحیم که به دیوار تکیه زده بود. رحیم همانطور که تکیه اش به دیوار و نگاهش به زهرا سادات بود، روی پنجه هایش نشست. صحنه ها یکی پس از دیگری از جلوی چشمش گذشتند، زهرا سادات تا همین چند دقیقه پیش کانه یونس نبی داخل شکم ماهی جا خشک کرده بود. ماهی...ماهی سخنگو... ماهی سخنگو با چشم های فرنگی، یحتمل خود ماهی هم فرنگی بود، از استخرهای پرورش ماهی قزل آلا در حومه های ایالت پنسیلوانیا، هر روز صبح با جت شخصی از آمریکا یک محموله از این ماهی های خوش تیپ مک کوئین را می فرستادند ایران! زهرا سادات هم توی یکی از این ماهی های چشم آبی ای که احتمالا از نمونه های ایرانی سفید تر بودند و اگر مو داشتند مویشان بور تر بود، گیر افتاده...رحیم همین طور غرق در خیالات شده بود. زهرا اما فکرش جایی غیر از شکم ماهی بود. فکرش شاید لابلای خنده های ثاقب گیر کرده بود. صدایش را از بغض صاف کرد اما باز هم با بغض گفت:«اسمش را چه می گذارند؟»


رحیم سرش را تکان داد تا آن خیالات بریزند بیروند. بعد چهره اش را باز کرد و با صدای زیر شده پرسید:«چه گفتی شما؟»


-:«پرسیدم اســم بچه را چی می گذارند؟ بالاخره برایش شناسنامه که می گیرند»


رحیـم یاد حرفهای سروان نادری افتاد. سعی کرد همان ها را به لحن خودش برای زهراسادات بازگو کند:« آن پرورشگاه فامیلی خیلی از بچه هایش مفتاحی فر است. مثل این می ماند که با هم خواهر برادر باشند. اما بعضی ها هم فامیلی تک دارند.»


_«خب فامیلش را کار ندارم آقا سید، اسمش را می گویم! اسم!»


رحیم چهار دست و پا آمد و کنار زهرا سادات نشست. بوی ماهی را از گردن زهرا می شد حس کرد. بعد جواب داد:«ثاقب است دیگر! آن نامه را بهشان نشان دادم و گفتم اسم بچه ثاقب است، مثل اسم من که رحیم است یا اسم تو که زهراست یا اسم مادر که مرضیه اس، یا اسم آن دو ماهی بخت برگشته یخ زده توی فریزری که «ماهی بخت برگشته یخ زده» است! می بینی، بالاخره هر کسی یک اسم دارد! امـا این اسم ها نیستند که آدم را می سازند، مثلا الآن اگر اسم من زهرا بود و اسم شما رحیم، فرقی پیدا می شد توی شخصیت من یا شخصیت شما؟»


زهرا می خندد و با خنده اش نمی گذارد رحیم ادامه بدهد به صحبت کردن. رحیم اما مصرانه ادامه می دهد:«نه! جدی می گویم! همچین می گویی اسمش چه شد انگار اسم مهم تر از آدم است، آدم می تواند اسمش را گنده کند اما اسم حکما نمی تواند آدم را گنده کند! هر چند روایت داریم از امام ششم که بر فرزندانتان نام نیکو بگذارید... اما خب چه نامی نیکو تر از نامی که توی قرآن آمده مثل رحیم یا مثل ثاقب یا مثل کوثر یا مثل رحمان یا مثل احسان یا مثل محسن یا مثل کاظم یا مثل مرجان یا مثل یاسین یا مثل مریم یا مثل محمد یا مثل یحیی...اما خب نام بد هم توی قرآن داریم، مثلا کسی نمی آید اسم بچه اش را بذارد فرعون، یا اسم دو قلویش را بذارد یاجوج و ماجوج یا مثلا...»


زهرا حرف رحیم را این بار محکم تر قطع کر:« آقا سید معلومه یه دو ماهی منبر پیدا نکرده ای و همه فیضت را جمع کرده ای  تا به ما برسانی، فقط قربان دستت آرام تر به فیض برسان سرمان رفت»


رحیم خنده اش می گیرد، زهرا هم. چشم در چشم هم بی خیال همه چیز، بیخیال آمپول بیست هزار تومانی مادر، بیخیال اجاره پنجاه هزار تومانی خانه، بیخیال بی منبری رحیم، بیخیال حقوق کم مدرسه، بیخیال ثاقب، بیخیال ماهی های آدمخوار، خندیدند. خنده اشان هم هر چه که می گذشت خنده تر می شد. آن قدر که بعد از یک مدت رحیم دستش را گذاشت روی دهان زهرا و بدون جهر و با لبخند گفت:«سسسسس! الآن مادر بیدار می شود!»


  • . هـــــــــــارِب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">