وَأَنا عائِذٌ بِفَضْلِکَ هارِبٌ مِنْکَ إِلَیْک....

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۴/۲۱
    ذم

شغل انبیا

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۰ ق.ظ
معلم شدن همیشه برام  هدف، یا بهتره بگم آرزوی قشنگی بود. یه تخته وایت برد 30 سانت در 50 سانت تو اتاقم داشتم که میتونستم به همراه شاگردهای خیالیم ساعتها خودمو باهاش سرگرم کنم. علوم، فارسی، قرآن، حتی ریاضی. گذشت تا راهنمایی، یه موضوع بهمون داده بودن که خاطره تولد سی سالگیتونو بنویسید. همه از تحصیلات عالیه و ماشین و ویلاشون نوشته بودن. اما تصور من از سی سالگیم خیلی ساده تر از این حرفا بود. یه مرد سی ساله که صبح با پراید سفیدش دخترشو میرسونه مدرسه و از اونجا خودشم میره مدرسه. آره، یه معلم، یه «فقط معلمِ» سی ساله. توی دبیرستان هم شب همه امتحانا شیوه درس خوندنم گره خورده بود به سودای معلمی. روی همون تخته وایت برد سوالای هندسه رو واسه بچه ها حل میکردم و آخرسر ازشون میپرسیدم : واضحه؟ سوالی نیست؟ و خب، معلومه که سوال واسشون نمونده بود...

تا این که امسال افتان و خیزان خودمو معلموندم. چند زنگ نصفه و نیمه رفتم سر کلاس. اما خب، واقعا المپیاد اون چیزی نیست که من میخوام. قطعا منظورم بحث مالی نیست. از نظر مالی که المپیاد چندبرابر بهتره. کلا بحث مالی رو بریز دور. هیچ، بازم میگم هیچ موضوعیتی واسم نداره. اولا این که فضاش اون پاکی و قداست و آسمانی بودن تدریس که من مد نظرمه رو نداره. بالاخره کثیفی و پلشتی داره، نه مثل کنکور، ولی بالاخره داره. ثانیا این که بعد یه مدت، یا شاید حتی قبل همون مدت، فهمیدم که صلاحیت المپیاد درس دادن ندارم. فهمیدم که صرف مدال داشتن منو مجاز به المپیاد درس دادن نمیکنه. و شاید جای کسایی رو پرکنم که بیشتر از من حقشونه تدریس المپیاد. مثل ماشین شخصی ای که مسافرکشی میکنه و حق تاکسیا رو میخوره ...
______ 



پ.ن بی ربط: به نظرم تا وقتی میشه سرود، نباید نوشت.
  • . هـــــــــــارِب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">