ام

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۳ ب.ظ
چشم‌ بر راهِ من نمانده کسی  
چشمِ یعقوب و بوی اسماعیل؟
لبه‌ی کند و پیرِ خنجر ها
تیز شد با گلوی اسماعیل

نه فقط تو، خیالِ خامت هم،
دائم از من کناره میگیرد
با تماشای جای خالیِ تو
مرگ، جانی دوباره میگیرد ...
 
فیشِ ششصد تومانیِ پاره
نفسم بندبازِ یک نخ بود
بعد، گَز کردنِ  خیابانی
که تمامش شبیه مسلخ بود


شعر گفتن دلیلِ خوبی نیست
زنده ام با بهانه ای دیگر
زنده ام تا بمیرم از این درد: 
سر تو روی شانه ای دیگر ...


خسته‌ام از حدیثِ زلفِ نگار
خسته‌ام از کلیشه‌‌های کهن
ارتشِ نازی و لهستان؟ ... نه!
چشمِ تو چشمِ توست، من هم من.


بعدِ رفتن دوباره باید رفت
حسرتِ رود، عکس مهتاب است
بی جهت سر به سنگ میکوبم
مقصد آغوشِ گرمِ مرداب است ...

 
  • . هـــــــــــارِب

نظرات  (۲)

عالی بود
پاسخ:
.
چه شعر قشنگی بود :))
برای کیه ؟!
پاسخ:
ممنونم. مال سید محسن رضوی خسروشاهیه. خیلی شاعر مطرحی نیست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">