۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

بی روی تو شاید که نبینیم جهان را

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۵۸ ق.ظ
خوش به حالتون که میگید دچار روزمرگی شدید، من اونقدر خالی و پوچم که حتی به اون هم دچار نیستم، زندگیم از هر دچاریتی خالیه، خالی خالی خالی. میرزا می گفت رفتارام شبیه دخترا شده. قهرکردنا، برخوردنا، حرف زدنا، وبلاگ نوشتنا، حتی عکسای پروفایلم. همش داره دور میشه از چیزی که بودم. میگفت انگار دچار یه شکنندگی دخترونه ی نا فرم شدم. لعنتی نمیدونست من به هیچ چیز دچار نیستم. 
  • . هـــــــــــارِب

راه حل

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۲ ق.ظ

فر الی الحسین ...

  • . هـــــــــــارِب

شغل انبیا

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۰ ق.ظ
معلم شدن همیشه برام  هدف، یا بهتره بگم آرزوی قشنگی بود. یه تخته وایت برد 30 سانت در 50 سانت تو اتاقم داشتم که میتونستم به همراه شاگردهای خیالیم ساعتها خودمو باهاش سرگرم کنم. علوم، فارسی، قرآن، حتی ریاضی. گذشت تا راهنمایی، یه موضوع بهمون داده بودن که خاطره تولد سی سالگیتونو بنویسید. همه از تحصیلات عالیه و ماشین و ویلاشون نوشته بودن. اما تصور من از سی سالگیم خیلی ساده تر از این حرفا بود. یه مرد سی ساله که صبح با پراید سفیدش دخترشو میرسونه مدرسه و از اونجا خودشم میره مدرسه. آره، یه معلم، یه «فقط معلمِ» سی ساله. توی دبیرستان هم شب همه امتحانا شیوه درس خوندنم گره خورده بود به سودای معلمی. روی همون تخته وایت برد سوالای هندسه رو واسه بچه ها حل میکردم و آخرسر ازشون میپرسیدم : واضحه؟ سوالی نیست؟ و خب، معلومه که سوال واسشون نمونده بود...

تا این که امسال افتان و خیزان خودمو معلموندم. چند زنگ نصفه و نیمه رفتم سر کلاس. اما خب، واقعا المپیاد اون چیزی نیست که من میخوام. قطعا منظورم بحث مالی نیست. از نظر مالی که المپیاد چندبرابر بهتره. کلا بحث مالی رو بریز دور. هیچ، بازم میگم هیچ موضوعیتی واسم نداره. اولا این که فضاش اون پاکی و قداست و آسمانی بودن تدریس که من مد نظرمه رو نداره. بالاخره کثیفی و پلشتی داره، نه مثل کنکور، ولی بالاخره داره. ثانیا این که بعد یه مدت، یا شاید حتی قبل همون مدت، فهمیدم که صلاحیت المپیاد درس دادن ندارم. فهمیدم که صرف مدال داشتن منو مجاز به المپیاد درس دادن نمیکنه. و شاید جای کسایی رو پرکنم که بیشتر از من حقشونه تدریس المپیاد. مثل ماشین شخصی ای که مسافرکشی میکنه و حق تاکسیا رو میخوره ...
______ 



پ.ن بی ربط: به نظرم تا وقتی میشه سرود، نباید نوشت.
  • . هـــــــــــارِب

تو الف بودی، من ی

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۵۷ ب.ظ
همه ی عمر ترسیدم. همیشه حواسم پرت بود. امّا نه از تو. همیشه حواسم جمعِ تو بود گُلی. اسم تو آرومم می کرد. تو«الف» بودی؛من«ی».«گیله گُلِ ابتهاج»؛«فرهادِ یروان».سلیقه  تو رو یادمه. هرچی رو تو دوست داشتی دوست داشتم. اون روز رو یادمه که خانوم معلّم پرسید هرکی از چی تو زمستون خوشش میاد. همایون خُله گفت از شیرِ سرد. لاله گفت از دماغِ هویجی آدم برفی. آندره گفت از برف. یاسمن گفت از هیچ چیش. ناهید گفت از سرماخوردن. علی گفت از صدای برف. من گفتم از تعطیلی مدرسه به خاطر برف. تو گفتی «از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری وسط روز برفی» می دونستم تو یه چیزی می گی که شبیه بقیه نیست. تو با بقیه فرق داشتی گُلی...

_در دنیای تو ساعت چند است؟، صفی یزدانیان_
_____

پ.ن: من هم بدم نمیومد این جا مثل باقی وبلاگا پر باشه از کتابایی که خوندم، فیلمایی که دیدم، جاهایی که رفتم و الخ. اما خب، حتی در اون صورت هم، تنها چیزی که هست تویی.
  • . هـــــــــــارِب