وَأَنا عائِذٌ بِفَضْلِکَ هارِبٌ مِنْکَ إِلَیْک....

هر جای هر جای هر جا ...

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۰۵ ق.ظ

ماهی ها از اول زندگی تا خود مرگ، حتی تا بعد ازمرگ، تا داخل ماهیتابه، تا داخل زباله دانی، چشمهایشان را نمی بندند.

گاهی اوقات فکر می کنم واقعا چه چیزی از زندگی عایدشان می شود؟ نصف بیشتر لذتهای زندگی وقتی اتفاق می افتند که چشمانت را ببندی. مثلا بی بی عارفه که خورشت آلو اسفناج بار می گذارد، تو باید در تمام مدت خوردن چشمهایت را ببندی و صدای جویدن مغزت را پر کند. یا مثلا وقتی باران، کوچه بیست متری را می شوید و بوی خاک نم خورده با بوی نفت دکان قاسم الیچ خلط می شود، تو ناگزیری چشمانت را ببندی و نفست را تا جای ممکن از بینی بدهی داخل.

یا مثلا وقتی من به آن روز ها فکر می کنم، ناخودآگاه چشمانم را میبندم. غرق میشوم لای دیروزهای رفته و فرداهای نیامده. له می شوم زیر فشار خاطره های نداشته و آرزوهای محال. با تو هر جا دلم بخواهد می روم، کمر بندی جاده چالوس یا صحن گوهرشاد، یا خیابان شانزه لیزه پاریس، هرجای هر جای هرجا...

گاهی به این فکر می کنم که عاشقی با چشمان باز اصلا ممکن نیست! باید چشمهایت را ببندی، روی خودت، روی دنیایت، روی همه...


راستی، ماهی ها عاشق نمی شوند؟

  • . هـــــــــــارِب

نمی دانم ...

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۱ ق.ظ

این حجم از عادی بودن برایم قابل تحمل نیست. من نمی توانم مثل یک آدم معمولی، ساده از کنارت رد بشوم، ساده ببینمت و یا حتی ساده با تو چند کلامی هم صحبت شوم. اصلا نمی خواهم تصور کنم تو جواب سلام مرا همان طوری بدهی که جواب سلام فلانی و بهمانی را.


فکر کن! من تا چند سال پیش بهترین نقش اول مرد زندگیت بودم. سوپراستاری بودم برای خودم... اما رفته رفته چهارتا جوان جایم را پر کردند. رفته رفته شدم بهترین نقش مکمل، رفته رفته دیگر فیلمنامه ای بهم نرسید، رفته رفته محو شدم و حتی نامی هم از من در جامعه سینما باقی نماند... و حالا بعد از آن همه کیا و بیا، قبول کن که سخت است سیاهی لشکر شدن!


خوب بازی کردن برای یک سیاهی لشکر وقتی معنا می دهد که نباشد، که اصلا بیننده احساس نکند بودنش را. نباید هیچ تاثیری از خودش بر جای بگذارد. باید از یک طرف کادر بیاید و سریعتر از طرف دیگر خارج شود. اگر مکث کند، اگر بخواهد ادای تاثیر گذار ها را در بیاورد، آن وقت سنگ روی سنگ بند نمی شود. او باید معمولی باشد تا نقشهای اصلی جلوی دوربین خودشان را نشان بدهند ...


من باید معمولی باشم. این یک حکم لا یتغیر و حتمی ست. من نمی توانم چیزی را عوض کنم. من می گویم سلام و تو هم ساده، سریع و بی حوصله، انگار که بی اهمیت ترین آدم زندگیت را دیده باشی، میگویی سلان! آنقدر بی حوصله که انگشتت به جای میم، نون را لمس می کند. تو برای یک آدم سیاه لشکر حتی به اندازه تایپ چهار حرف هم نباید وقت بگذاری جانم! به تو حق می دهم...


به تو حق می دهم اما طاقت ندارم، می خواهم در آغوش بگیرمت، می خواهم ... نمی دانم، واقعا نمی دانم!


جای جالب قضیه اینجاست که غایت آمالم را نمی دانم، هیچ راه مشروع و حتی غیر مشروعی به وصال نمی انجامد. اصلا وصال برای چنین دیوانگی ای تعریف نشده است...



_____________


پ.ن: یک توییت از یه دوستِ نه خیلی دور نه خیلی نزدیک، خیییییییییییییییییییلی شبیه به حال این روزام بود، اگه می تونستم سه هزار بار ریتوئیتش می کردم ...

  • . هـــــــــــارِب

باز بگویمت ؟

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ


فراموشت نشده که این همان حسن است که پی نافرمانی ابو موسی از فرمان علی برای یاری، راهی کوفه شد و به یک خطبه ، ده هزار مرد به لشکر علی افزود...

این همان حسن است که روز جمل که بسیارها به قصد شتر عایشه پیش رفتند و  ناتوان باز گشتند ،او رفت در دقایقی شتر پی شد و غائله تمام...

این همان حسن است که صفین،میمنه سپاه علی داشت و جنگاوری و رشادتش عاجزمان کرد در برابری...

باز بگویمت؟ .


حا سین نون

سیدعلی شجاعی 

  • . هـــــــــــارِب

عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم...

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۴ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • . هـــــــــــارِب

تولدت مبارک ...

پنجشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۳۲ ب.ظ
شب نیمه شعبان پر است از خاطره، پر از کودکی، پر از شیرینی و شربت و مسجد، پر از ریسه و چراغ رنگی، پر از داربست و طاق نصرت، پر از هم زدن دیگ شله زرد، پر از مولودی، و پر از نبودنت ...

حد فاصل شهدا تا دروازه دولاب، تا خراسان حتی، وجب به وجب دیوانگی و سرور شهر را می توان دید. اما چیزی که قلب را به درد می آورد، خلطِ این عاشقانه با لجنزار سیاست است ... چیزی که حال آدم را به هم می زند اشتباه گرفتن رقیب با دشمن است، انحصاری کردن امام زمان است، ای «پسر فاطمه منتظر تو هستیم» است ...
 
پسرِ اصلیِ فاطمه یادت نرود برادر! منتظر او هم هستی ؟

 
ای خانه ات آباد... خراباتت کو؟
ای چشمه ی نور! انشعاباتت کو؟
در شهر نشانه ای ز تبلیغ تو نیست
ای عشق!... ستاد انتخاباتت کو؟

_________




















  • . هـــــــــــارِب

من که یادم نیست ...

شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۷ ق.ظ

سرنگون شد عقل، تا این سرزمین سامان گرفت

عقلِ من دیوانه وار از عاشقی فرمان گرفت


بازگشتی با هزار  اکراه ، گفتم زیر لب

یوسف مصری سراغ از مردمِ کنعان گرفت


از همان روزی که وضعم را خدا این گونه دید

در گناه عشق بر دیوانگان آسان گرفت


من که یادم نیست ، می گویند در روزِ اَلَست

از منِ بیچاره ی مخمور هم پیمان گرفت


گفته بودم گریه یعنی نقطه ی پایانِ مرد

در کویرِ چشمهایم ناگهان باران گرفت


تا خیالم سمت لبخندِ نخستینِ تو رفت

خون که نه، یک عشق تازه در رگم جریان گرفت


من که بی تقصیرم امّا ما مکمل بوده ایم

_می توان این خرده را بر نوح کشتیبان گرفت_


با نگاهت شعله ای کوچک فروزاندی ولی

آتشت بر خرمنِ دل رفته رفته جان گرفت


پس کجایی؟ ای که هم دردیّ و هم درمانِ من

 کاش می دیدی که «هارب» درد بی درمان گرفت...



خودم

15 اردیبهشت 96

  • . هـــــــــــارِب

صم

پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۴۸ ق.ظ



در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده


ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند

افسانه ی مجنونِ به لیلی نرسیده ...


  • . هـــــــــــارِب

ونزوئلا گواهیست ...

جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۳۲ ب.ظ

آنان که انقلاب 1357 را از نزدیک درک کرده و در نوجوانی یا جوانی در آن حضور داشته یا ناظر بوده اند خوب به خاطر دارند که گروه های چپ شعار می دادند: آمریکا توخالی است/ ویتنام گواهی است.

چنان که پیش از این هم نوشته ام شعار «مرگ بر آمریکا»  با این شکل و فرم مربوط به بعد از پیروزی انقلاب و پس از اشغال سفارت آمریکا در آبان 1358 است و اگر چه انقلاب اسلامی وجه ضد امپریالیستی و ضد استعماری داشت که در قالب شعار «استقلال» متبلور بود اما شعار «مرگ بر آمریکا» با این سه واژه در تظاهرات 6 ماهِ توفانی سال 57 سر داده نمی شد بلکه احساسات ضد آمریکایی و ضد استعماری در قالب این شعارها ابراز می شد:

این شاه آمریکایی اعدام باید گردد/ بعد از شاه نوبت آمریکاست و آمریکا توخالی است/ ویتنام گواهی است.




شعار اول مردمی و شعارهای بعدی ساخته گروه های سیاسی بود و البته مذهبی ها ترجیح می دادند این شعار را سر دهند: «چین، شوروی، آمریکا/ دشمنان خلق ما» تا با گروه های مارکسیستی و مائوئیستی هوادار چین مرزبندی کرده باشند.

شعار « آمریکا تو خالی است/ ویتنام گواهی است» اما پژواک بیشتری داشت چون حضور آمریکا در ویتنام طولانی تر و شکست و ناکامی و تلفات شان زیان زد بود و یک مثال ملموس پیش چشم مردم قرار می داد تا از مداخله احتمالی نترسند.

این نوشته اما نمی خواهد به احساسات ضد آمریکایی در آن دوران و وضعیت ویتنام امروز و دوستی دو دولت سابقا متخاصم االات متحده و ویتنام بپردازد.

یادآوری این شعار اما به خاطر سه واژه است: توخالی، ویتنام و گواهی...

زیرا این روزها و در فصل تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری وعده هایی می شنویم که با هیچ منطقی تخقق پذیر و واقعی به نظر نمی رسند و مصداق کلمه «توخالی» اند. اما چرا می گوییم تو خالی اند؟

به دو دلیل: نخست این که این نوع پوپولیسم (ادعای راه حل ساده برای مشکلات پیچیده) را مردم ایران طی 8 سال احمدی نژاد با پوست و گوشت خود لمس کرده اند و از پایان آن دوره تنها 4 سال می گذرد و تازه در آن زمان قیمت نفت به بشکه ای 150 دلار رسید و وقتی بودجه را با نفت 50 دلاری می بندی و نفت به 150 دلار می رسد یعنی با آن 100 دلار اضافه به ازای هر بشکه از دو میلیون بشکه در روز دست دولت باز است و نه حالا که قیمت نفت 50 دلار است و اضافه ای در کار نیست و تازه همین را تحریم کرده بودند و اگر برجام نبود همین را هم نمی توانستیم بفروشیم یا با مدل پدیده بابک زنجانی باید می فروختیم!

دلیل دوم و اصلی اما وضعیت  امروز اقتصاد و سیاست و جامعه ونزوئلاست. ویتنام اگر در نگاه انقلابیون گواهی شد بر توخالی بودن قدرت نظامی آمریکا، در نگاه کارشناسان هم امروز ونزوئلا گواهی است بر توخالی بودن وعده بهبود اقتصاد با توزیع پول آن هم پولی که نیست و باید چاپ کنند (از بانک مرکزی استقراض کنند).

هوگو چاوز نفت می فروخت و پول آن را به جای سرمایه گذاری صرف دو کار می کرد: طرح های بلند پروازانه خود و توزیع بین فقرا. با این منطق که مگر کار را برای تامین هزینه های غذا و و تفریح و مسکن نمی خواهند؟ غذا را در هر محله خانه ای که از دولت بودجه می گرفت تأمین می کرد. تفریح و مسکن هم ارایه می شود. دیگر چه می خواهند؟!

دوست تهیه کننده تلویزیونی که به کاراکاس سفر کرده بود می گفت در هر محله در خانه ای  دیگی گذاشته بودند وسط حیاط یا کوچه و غذایی شبیه آش و سوپ ما در آن طبخ می کردند و مردم سر ظهر یک کاسه و پیاله می گرفتند و می رفتند. منظور از خانه هم آلونک هایی بود که در آن روزگار می گذراندند و غروب که می شد می ریختند در خیابان و زن و مرد می زدند و می رقصیدند و تفریح می کردند و شاید از جانب دولت «نوشاک» ی هم می رسید تا سرخوش باشند و در واقع پول نفت خود را می خوردند و می نوشیدند و حتی نمی پوشیدند.

اما این خاصه خرجی ها زمانی میسر بود که قیمت نفت 150 دلار بود و وقتی قیمت نفت سقوط کرد این کمک ها کم و کم تر و بعد یک سره قطع شد و حالا شاهد صف های طولانی برای یک بسته پوشک بچه یا یک قوطی روغن هستیم و معلوم است که چنین کشوری نمی تواند روی درآمد توریسم هم حساب کند چون گردشگر به مناطق امن سفر می کند و ونزوئلای امروز دچار بحران است و در آتش می سوزد و دیر و دور نیست که بحران های عمیق تر سیاسی هم سراغ آن بیاید.




وقتی ونزوئلای نفت خیز  پیش چشم ماست که به نفت مان دل بسته ایم و همین حالا که این نوشته را می خوانید مردم در کاراکاس به دنبال تأمین مایحتاج اولیه اند و دولت دیگر نمی تواند با پول نفت مانور بدهد و غذای مجانی توزیع کند آیا نمی توان در اصالت شعارهایی چون ایجاد 5 میلیون شغل در کوتاه مدت و چند برابر کردن یارانه نقدی تردید کرد؟ بر این اساس آیا نمی توان گفت این وعده ها توخالی است و ونزوئلا را گواه این مدعا دانست؟

اگر روند 8 ساله 84 تا 92 در ایرانِ ما و توزیع پول بدون سرمایه گذاری ادامه یافته بود بعید نبود که امروز ما هم با مشکلاتی شبیه ونزوئلا روبه رو شویم و مهم ترین دستاورد روحانی را می توان جلوگیری از « ونزوئلاییزه» شدن ایران دانست منتها کسانی باز امروز در ایرانِ ما به جای بیان این واقعیت وعده های تو خالی می دهند. حال آن که توسعه در گرو برنامه و آینده پژوهی است نه شعار و وعده توخالی.

پوپولیسم یعنی ترجیح منافع آنی بر مصالح آتی. پوپولیسم یعنی ارایه راه حل ساده و سریع برای مشکلات پیچیده  و زمان بر.

پوپولیسم گاهی در هیأت هوگو چاوز رُخ می نماید و زمانی در قامت نیکلاس مادورو. روح پوپولیسم اما همان است. شاید وعده های پوپولیسمِ نو شیرین باشد اما واقعیت ونزوئلای امروز تلخ است، خیلی تلخ...
  • . هـــــــــــارِب

این آخرین دفاعمه ...

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۸ ق.ظ




  • . هـــــــــــارِب

فلنفسه ...

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۱۸ ق.ظ


به شترمرغ گفتند بار ببر، زبان بسته گفت «مرغم»، گفتند حالا که اینطور شد بپر، این بار گفت : «کوچیک شما، شترم».

دقیقا شده است حکایت من میرزا. واو به واوش ...

من هیچ وقت در هیچی دوراهی ای ، یک راه را انتخاب نکرده ام. همیشه خوش داشته ام که هر دو راه را _محض تنوع هم که شده_ امتحان کنم. حال یا در آن واحد و اوربیتالی یا در حال نوسان...

اما باور کن میرزا، همیشه، دلم، قلبم، روحم ، همه چیزم، متمایل به راهِ خودش بوده، همه چیزم غیر از خودم! فی الواقع این «خودِ لعنتی» همیشه چوب لای چرخم می گذارد. به قول جمله ای که صفحه اول قرآنم نوشتی : « من بخواهم خوب باشم، مانعی جز خود ندارم...»


انتخاب کردن ساده به نظر می رسد، لکن پای انتخاب ماندن مردافکن است. وگرنه طلحه و زبیر همان روز اول _بعد از نفله کردن عثمان_ خودشان را قالب علی کردند، علی را انتخاب کردند، ولی تهش چه شد میرزا؟ هر چند از خودت شنیدم که حضرت بعد از کشتن طلحه بالای سرش گریسته...


می ترسم میرزا، می ترسم که تاریخ روی دور تکرار بیفتند و این بار نقش طلحگی را به عهده ی من بگذارد. آن وقت صمصام منتقم مهدی فاطمه دعاگو را دو شقه کند... با این همه امیدوارم آخرش بالای سرم گریه کند، به حق انتخاب کردنم، انتخابِ خالی... چه میگویم؟...



________


پ.ن 2: پیرو سه پست قبل ...


  • . هـــــــــــارِب