وَأَنا عائِذٌ بِفَضْلِکَ هارِبٌ مِنْکَ إِلَیْک....

فلنفسه ...

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۱۸ ق.ظ


به شترمرغ گفتند بار ببر، زبان بسته گفت «مرغم»، گفتند حالا که اینطور شد بپر، این بار گفت : «کوچیک شما، شترم».

دقیقا شده است حکایت من میرزا. واو به واوش ...

من هیچ وقت در هیچی دوراهی ای ، یک راه را انتخاب نکرده ام. همیشه خوش داشته ام که هر دو راه را _محض تنوع هم که شده_ امتحان کنم. حال یا در آن واحد و اوربیتالی یا در حال نوسان...

اما باور کن میرزا، همیشه، دلم، قلبم، روحم ، همه چیزم، متمایل به راهِ خودش بوده، همه چیزم غیر از خودم! فی الواقع این «خودِ لعنتی» همیشه چوب لای چرخم می گذارد. به قول جمله ای که صفحه اول قرآنم نوشتی : « من بخواهم خوب باشم، مانعی جز خود ندارم...»


انتخاب کردن ساده به نظر می رسد، لکن پای انتخاب ماندن مردافکن است. وگرنه طلحه و زبیر همان روز اول _بعد از نفله کردن عثمان_ خودشان را قالب علی کردند، علی را انتخاب کردند، ولی تهش چه شد میرزا؟ هر چند از خودت شنیدم که حضرت بعد از کشتن طلحه بالای سرش گریسته...


می ترسم میرزا، می ترسم که تاریخ روی دور تکرار بیفتند و این بار نقش طلحگی را به عهده ی من بگذارد. آن وقت صمصام منتقم مهدی فاطمه دعاگو را دو شقه کند... با این همه امیدوارم آخرش بالای سرم گریه کند، به حق انتخاب کردنم، انتخابِ خالی... چه میگویم؟...



________


پ.ن 2: پیرو سه پست قبل ...


  • . هـــــــــــارِب

خ د د

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۴۹ ق.ظ

دیشب با یک عالم خجالت پایم را داخل مسجد گذاشتم. بعد از دو سال! البت خودتان خبر دارید آمیرزا، مومن بودم، اما نه مومن مسجدی.

بچه ها بزرگتر شده بودند، استخوان ترکانده بودند. پشت لب چندنفرشان سبز شده بود. امّا باز هم «بچه» بودند. حمید و مصطفی هنوز مثل موش و گربه از در مسجد تا پایین پله های وضوخانه دنبال هم می کردند. مجتبی کما فی السابق مغرب را تکبیر می گفت و رضا عشا را. پسر کربلایی قاسم _که می شود برادر ریحانه_ اما سر به زیر تر شده بود. با آخرین تصویری که ازش در ذهن داشتم به قاعده زمین تا آسمان توفیر می کرد. می گفتند این اواخر دم پرِ عباس شده بود...

گفتم عباس... عباس مسجد نبود! البته کاملا قابل پیش بینی بود که نباشد، اما منِ احمق، ساده لوحانه دنبالش می گشتم. اصلا آمده بودم که عباس را ببینم، لکن فقط عکس عباس را دیدم...

ساده بود، عباس با همه فرق می کرد میرزا. البته در ظاهر مثل همه بود ... همان قیاس شمرون و دروازه شمرون خودمان که کانه آچار فرانسه همه جا کارایی دارد. عباس شمرون بود...

عباس عاشق بود، نه مثل من که عاشقم، نه، میدانست که رکعتان فی العشق و میدانست لا یصح وضوهما الا بالدم...


عباس، مطابق رسم عباس بودن، پاسبانی حرم را میکرد میرزا، و منِ اجل برگشته این جا، در لجن زار روزمرگی و رکود، تا خرخره فرو رفته ام. 

میدانم! میدانم عباس برای خودش ریحانه داشت، حتی اسم ریحانه اش را هم می دانم، اما، اما رها کرد، همه چیزش را رها کرد، ریحانه اش را رها کرد، با این که خ د د ... 


__________



+نمی دانم چرا همه ی این فکر و خیالها باید الآن به سراغم بیایند. درست دو ماه و نیم مانده تا کنکور، برایم بی اهمیت ترین چیز در این دنیا همین کنکور است. نمی فهمم چرا الآن، دقیقا همین الآن باید به یک سری حرفها، یکسری کارها، یکسری ارزشها برسم... چرا الآن باید بروم دفتر گزینش بسیج؟ چرا الان باید بشناسمش، ببینمش ... و یک دنیا چرای دیگر... 




+چه معنایی میتواند داشته باشد؟ خ، دال، یک دالِ دیگر ... آنهم در پانوشت آخرین نامه ی عباس ...


+خ د د

  • . هـــــــــــارِب

چرا به روحانی رای خواهم داد؟ (1)

چهارشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۱۹ ب.ظ

رئیس جمهور روحانی با سفر به عسلویه 6 فاز پارس جنوبی به ارزش 19 میلیارد دلار و 4 طرح پتروشیمی را افتتاح کرد تا بعد از سال ها ، ایران در برداشت از میادین پارس جنوبی به قطر برسد.
سخن اما درباره آنچه روحانی افتتاح کرد نیست بلکه این سفر حاشیه ای داشت که مرا یاد ماجرایی در دولت قبل انداخت که هر چند تاسف بار است ولی برای ثبت در تاریخ و مقایسه رفتارهای دو رئیس جمهور با دو خاستگاه سیاسی و فکری، ذکرش خالی از لطف نیست.
 
قبل از نقل این خاطره، لازم است به طور مختصر بدانیم که در پارس جنوبی - واقع در منطقه عسلویه - چه می گذرد.
در خلیج فارس و بین ایران و قطر، بزرگ ترین میدان گازی جهان قرار دارد که مالکیتش با این دو کشور است. طبق مقررات بین المللی، هر کدام از این دو کشور، هر چقدر که بتوانند می توانند از این میدان، گاز برداشت کنند و تا کنون به دلیل تحریم ها و سوء مدیریت ها، قطر از ایران جلو تر بوده است.

میدان گازی در وسط دریاست و با ساحل عسلویه 105 کیلومتر فاصله دارد. بنابراین باید چاه های گاز را در وسط دریا حفر کنند و گاز استخراج شده را به پالایشگاه های ساحلی برسانند و تصفیه کنند.

ماجرایی که می خواهم نقل کنم به افتتاح یکی از فازهای پارس جنوبی توسط رئیس جمهور سابق مربوط است. این پالایشگاه با صرف زمانی بیش از دو برابر زمان لازم و هزینه ای سه برابری، سرانجام ساخته شد اما بعد از ساخت، تازه متوجه شدند که یک اشکال کوچک (!) وجود دارد و آن این که چاه هایی که باید بر روی میدان گازی حفر می شدند حفر نشده اند و نیز لوله هایی که باید گاز را از 105 کیلومتری به پالایشگاه برسانند، احداث نشده اند. بنابر این، پالایشگاه عملاً کاربرد نداشت چرا که گازی به آن نمی رسید که تصفیه اش کند!

با این حال، رئیس دولت قبل اصرار داشت که پالایشگاه ناقصی که حتی یک متر مکعب گاز به آن نمی رسید و فاز دریایی اش ساخته نشده بود را افتتاح کند. مهندسان و کارشناسان زیر بار چنین افتتاحی نمی رفتند، حتی گفتند لااقل اعلام کنید فقط "فاز خشکی" افتتاح می شود ولی افتتاح کامل پروژه، دستور از بالا بود و آنها چاره ای جز تن دادن به این نمایش نداشتند. بنرها طراحی ، چاپ و نصب شدند، خبرنگاران را از تهران به عسلویه بردند و صدا و سیما نیز دوربین هایش را آنجا مستقر کرد.

اما در افتتاح پالایشگاه گاز باید مشعلی هم روشن می شد اما گازی در کار نبود! به همین دلیل، مدیران وقت وزارت نفت دستور دادند از پالایشگاه کناری، یک لوله گاز به پالایشگاهی که قرار بود افتتاح نمایشی شود بکشند تا آقای رئیس جمهور، مقابل دوربین ها، آن را روشن کند. چنین هم شد و با جنجال خبری و تبلیغی که به مدد صدا و سیما به اوج رسید پالایشگاه افتتاح شد و بعد از پایان نمایش، بنرها جمع آوری شدند و مشعل خاموش شد تا بروند و سر فرصت، چاه ها را حفر کنند و 105 کیلومتر لوله بکشند! و البته تا آن موقع، پالایشگاه افتتاح شده، راکد بود. بدین ترتیب، گران تری افتتاح نمایشی کشور رقم خورد.

حال این را بگذارید کنار اتفاقی که در سفر اخیر رئیس جمهور به عسلویه رخ داد. در این سفر، روحانی در کنار افتتاح چند فاز پارس جنوبی، حاضر نشد بزرگترین واحد متانول دنیا به ظرفیت 2 و نیم میلیون تن (متانول کاوه) و پتروشیمی "پردیس 3" با ظرفیت 1 و نیم میلیون تن را را افتتاح کند چرا که روحانی از همان ابتدای دولتش گفته است که هرگز پروژه ای که حتی 99 درصد هم کامل شده ولی یک درصدش مانده را افتتاح نخواهد کرد. از این رو، هر چند تا تکمیل این دو پروژه تنها 20 روز فاصله مانده بود اما روحانی زیر بار نرفت و افتتاح نکرد... و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

  • . هـــــــــــارِب

و نعم الرفیق

يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۵۳ ب.ظ
عبارت «مذهبی» همواره برایم نوعی انزجار را به همراه داشته است میرزا. و ازآن بدتر، وقتی که کسی با زبان خودش، خودش را «مذهبی» می خواند، واقعا تمام تنم مورمور می شود.
نمونه اش همین چند هفته پیش که به یکی از پسرهای حاج میثم گفتم :« چرا تسبیح می چرخانی مومن؟ تا دیروز از این کارها نمی کردی!» بر گشت و با لحن مضحکش گفت :«آخر ما مذهبی هستیم پسر سید»... شما را به خدا میرزا، آخر این چه نوع تعظیم شعائری است؟ چه نوع استدلالیست؟

اصولا کسی که واقعا «مذهبی» باشد، نمی آید زارت بگوید من مذهبی هستم. یعنی دهانش بسته است، سعی می کند بدون حرف اضافه، در رفتارش این حقیقت را متجلی کند... چه می گویم؟

دیشب وصیت نامه عباس را خواندم میرزا، خواندم و فقط گریه کردم، وصیت نامه ای که همان اولش نوشته بود :«آخر من کجا و شهدا کجا؟... خجالت می کشم که بخواهم مثل شهدا وصیت کنم...»


و حالا نه ماه است که عباس شهید شده ... میرزا، مگر رفیق نباید شفاعت رفیقش را بکند ... ؟
  • . هـــــــــــارِب

بذار کفر بگم ...

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ

از دستِ دین! که روی دلم پا گذاشته
در "لا اله" بدعتِ "الّا" گذاشته


همچون دهانِ تو، به شبِ مست بودنم
در دین خدای،دستِ مرا وا گذاشته


رفته خدا از این دلِ تاریک و تنگ،لیک
شُکرش به جا، که مهرِ تو را جا گذاشته
#
"جز ما تمامِ خلق ز دین خارجند هان!"
این درسِ خارجی ست که ملّا گذاشته

دستار یا کلاه؟! ز الطافِ جهلِ ماست
کز ما خریده است و سرِ ما گذاشته
#
می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت
از دست دین؛که روی دلم پا گذاشته...

  • . هـــــــــــارِب

NOT FOUND 404 به بانگ بلند ...

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ب.ظ


انتظار داری چه بگویم میرزا؟ می فهمم، اصولا انسان کم انتظاری هستی، پس قاعدتا اگر لالمونی بگیرم بهتر است...


لال شدم میرزا، مُهر کردیّ و دهانم دوختی...


___________________

پ.ن:

ای کاش می شد

خون رگانم را

قطره

قط

ره

قـ

ـطـ

ـر

ه

بگریم

تا باورم کنند...

  • . هـــــــــــارِب

خیلی دور، خیلی نزدیک

يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۳۵ ب.ظ

ظاهرش آسان می نمود میرزا، یک عشق نامیرا، تا لحظه ی احتضار، تا لحظه ی بلغت الحلقوم... یا حتی بعد تر. ولی وقتی واردش شدم، دیدم به این راحتی ها هم نیست. به قول خودت بچه بازیست مگر؟ عشق جگر می خواهد... حقیقت،نمی دانم که جگرش را دارم یا نه...

جگر؟ باید همان روزهایی که دل میدادم و قلوه تحویل می گرفتم، به فکر جگر هم می افتادم... جگری که ضعیف تر از همیشه، منتظر احیاست، منتظر پیوند است، پیوندی از جنس خود خدا...


کاش زودتر گوشم را به حرفهایت باز می کردم میرزا، حتی آن موقعی که به من با تمام قوا تشر زدی.  گفتی رند را بند و _لال شوم_ قحبه را پند سود نمی دهد... بعد ها فهمیدم منظورتان از آن واژه شخص خودم بودم، چون حکما بندی در کار نبود، پس من رند نمی توانستم بوده باشم، پس... چه می گویم؟


 خلاصه که الآن سنگینی آن حرفها را می فهمم میرزا، می گفتی ریحانه را دوست بدار، فقط به خاطر ریحانه، نه حتی به خاطر نامش... و منِ احمق فکر می کردم حرفهایت متناقض است... می گفتی ریحانه را دوست بدار، اما خدا را بیشتر... و منِ بی همه چیز، می انگاشتم که همین طور است...


_ریحانه را دوست بدار، اما یادت نرود که تو بچه همین تکیه ای، زیر این علم سینه زده ای، چای همین روضه مستت می کرد... یادت نرود بچه هیاتی جلوی نامحرم لال است، کر است، کور است! صم عمی بکم! نکند یک وقت کار خطایی بکنی سید!... عشق خوب است اگر یار خدایی باشد... ریحانه خدایی است، اما خدا نیست! نقل من عشق فعف ثم مات مات شهیدا را که هزار بار گفته ام، یادت نرود...


من جگر می خواهم میرزا، برای ادامه دادن این عشق، ادامه دادن این عشق بدون دیدنش، شنیدنش، شجاعانه تر است... تا بلغت الحلقوم...

 


__________________

+احبک حبا یسری مع کل قطره من دمی... لکن صبر می باید، و چه زیباست صبری که ممکن است تا آخر عمر ثمری هم نداشته باشد...


+مهدی رو می دیدم،مهدی رو هر روز می دیدم، مهدی رو بعد پنج سال هر روز میدیدم،مهدی رو  بعد پنج سال با یک دنیا ذوق هر روز میدیدم... من دلم تنگ میشه، من دلم از سنگ نیست، و بعد از پنج سال، دیگه نمی ذارم دوباره از دستم در بره...


+من دارم از اصل خودم دور میشم؟ یا نه، تــــازه دارم بهش می رســم ؟ ... شاید واقعا، طینت من، ذات من، من من، همینیه که دارم بهش نزدیک میشم...

  • . هـــــــــــارِب

سیزده...

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۰۸ ب.ظ

بد عهدی من شهره ی آفاق شده

در نقلِ تمام قصه اغراق شده

چندیست تو را دوست ندارم دیگر...


(بازار دروغ سیزده داغ شده...)

  • . هـــــــــــارِب

من از عهدی که دارم بر نگردم ... به خدا برنگردم ...

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۲۵ ق.ظ

_:یادت هست چه بهت گفتم پسر سید؟ یادت که نرفته؟

 

+:  حرف زیاد زده ای میرزا... کدامش؟

 

_: اگر به بهروز الیچ* هم گفته بودم، تا الآن یک چیزهایی دستش آمده بود.

 

+: مگر اینکه الیچ فروش ها زبانت را بفهمند میرزا، آن بنده خدا آنقدر کشیده که شده است امامِ عمل! بحث من با او توفیر می کند خب!

 

_:امام عمل؟ لا اله الله... چه نقل هایی یاد گرفته ای سید! خدا گفته لا یغتب ، یعنی غیبت نمی کنند، نگفته لا اغتبوا یا یک همچین چیزهایی، تا به تریش قبای مومنین بر نخورد، آن وقت تو به این سادگی غیبت می کنی ؟

 

+:اصلش سر غیبت را خودت باز کردی میرزا!

 

_: بیخیال اصلا... حرفم را می گفتم... یادت هست گفته بودم همه زن ها ریحانه هستند، اکر یکیشان را تجربه کنی، دستت می آید و دیگر اینقدر قصه لیلی و مجنون برای خودت سر هم نمی کنی...

 

+: بله، از این دست افاضات زیاد داشته اید میرزا!

 

_:خب الآن حرفم را می خواهم از حضرتت پس بگیرم! فی الواقع این درست نیست که بگوییم زنها با هم فرق نمی کنند و سر و تهشان یک چیز است.

 

+: آفتاب از کدام طرف در آمده میرزا!؟

 

_: پابرهنه میان حرف من نپر پسر سید... درست نیست بگوییم زنها یکی اند، زیرا حکما همه انسانها یکی اند... انّ اکرمکم عندالله اتقکم، یادت که نرفته؟ عشق به یکی مثل خودت وقتی آن بالاسری هست ، فقط خفت به بار میآورد!

 

+: زبانم لال ولی شبیه کفار حرف میزنی میرزا... آن موقعی که به رسول می گفتند هو بشر مثلنا ...

 

_: تو احمقی سید! خیلی احمق... چشمهایت به قاعده دلِ یزید کور هستند. حب الشی یعمی و یصم... یادت که نرفته؟

 

+: من بینا ترین مخلوق خدا هستم . آخر چشمانم فقط ریجانه را میبینند. همه چیز شده است ریحانه. حتی شما با این همه ریش و پشم، باز هم مرا یاد ریحانه می اندازید میرزا، این دیوار های کاهگلی، سردر مسجد، صدای لاف دوزی اکبر ندّاف، این جوی آب، حتی همین آفتاب... همه شان ریحانه اند.  شاعر می گوید:

بس که در فکر و خیال و ذهن من هر دم تویی          هر که را در شهرمان دیدم، گمان کردم تویی!

 

_:الآن یک قاطر از این اینجا رد شود، حکما باز هم گمان می کنی که ...

 

+:باز هم گمان کردم تویی میرزا...

 

_:دست مریزاد... تخم کفتر خورده ای که اینطور زبان بازکرده ای؟... لا اله الا الله... روی یک فوران فحل اسم عشق را نگذار بچه! تو نمی فهمی، داغی، خیلی چیز ها را نچشیده ای... چه عشقی چه کشکی چه پشمی؟؟

 

+: من دوستش دارم، نه چیز دیگری، اینها که میگویی را هم نمیفهمم، فحل هم نمی دانم چه کوفتیست...

 

_:دقیقا مسئله همینجاست که نمی دانی! ... اگر دوست داشتن است، مادرت را دوست بدار، آن رفیقت... اسمش چه بود... مهدی! مهدی را دوست بدار!

 

+:مهدی را دوست دارم، اندازه جانم، بیشتر از جانم حتی...

 

_:خب، پس فرق بین مهدی و ریحانه کجا می رود پسر سید؟ این را دوست داری، آن را هم... همین است که می گویم نقل تانیث و تذکیر هم نیست

 

+: خیلی خزعبل می گویی میرزا! خیلی!

 

_: دوست داشتن، دوست داشتن است، چه توفیری می کند؟ آن چیز که مرد را از زن تمییز می دهد صرفا بقای نوع بشر است پسر سید... دوست داشتن هم نیست حتی!

 

+:من مهدی را دوست دارم، ولی جنس دوست داشتنم با جنس عشق به ریحانه یکی نیست، فرق بین علاقه و عشق به قاعده شم...

 

_:شمرون تا دروازه شمرون... هر دفعه همین را میگویی.

 

+:درست میگویم میرزا، خیلی درست...

 __________



و الله چیزی عوض نشده... تنفر؟ تنفـــــــــــــر؟ تنفر کدومه آخه ...


  • . هـــــــــــارِب

ثاقبانه

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ب.ظ

تابستان دو سال پیش بود که «گاهی باران» را شروع کردم. و تا الان، به هیچ کس اجازه ندادم بخواندش... شاید زد به سرم و یک روز از همین روزها کلّ این رمان (ههههههههههههههههههههه) رو آپلود کردم....

_______________




صبح روز اول فروردین هوای مشهد نم کشیده بود. آفتاب با شرمگینی رسیده بود به سینه آسمان. زمین سنگی حرم در رطوبت باران دیشب، نور خورشید را می پاشید توی چشم زائرهایی که هر کدام به سمتی می رفتند. رحیم هم به سمت بست شیرازی می رفت.


به بست که رسید، برگشت و دست راستش را روی سینه اش گذاشت. چشمان از بی خوابی سرخش را دوخته بود به پرچم سبز گنبد و چیزی زیر لب می گفت. بعد تا نیمه دولا شد. بعدتر هم راهش را کشید و از حرم رفت بیرون.


دیشب فقط حرم باران را به خود ندیده بود، خیابان ها هم خیس خورده بودند. بوی آسفالت نم  خورده همه جا پیچیده بود. رحیم رسید به قطارِ تاکسی های تشنه مسافر. تاکسی هایی که همه منتظر یک زائر بودند تا دربست در خدمتش باشند. اما رحیم می دانست که مجالی برای دربست گرفتن نیست. در دلش دوست داشت یک دربست بگیرد تا دم در خانه و لم بدهد روی صندلی جلو و به صف مسافرانی که تاکسی دربستِ او،  آن ها را جا می گذارد خیره بشود، اما رحیم این کار را نکرد.


چشمانش را دوخته بود جلوی پایش و با همان صلابت همیشگی راه می رفت. پنج دقیقه که گذشت، دیگر از تیررس دربستی ها خارج شده بود. ایستاد و منتظر خطی ماند.پیکان نارنجی جلوی پایش نیش ترمز زد و راننده با چشمهای منتظر نگاهش می کرد. رحیم خم شد و بلند گفت


_:«چارراه شــــــهــــــدا؟»


پیکان زد بغل و کاملا ایستاد. راننده با صدایی خش دار گفت:


_:«بیا بالا...فقط سریعتر الان جریمه ام می کنند» 


______________


رحیم روی صندلی جلو نشسته بود و نگاهش بی هدف روی شیشه جلوی ماشین مانده بود. ذهنش آرام نمی گرفت. چشمانش را بست تا کمی از دنیای شلوغ و پر اتفاقش فاصله بگیرد، ندیدن شاید به معنای فاصله گرفتن هم باشد.


بوی کهنه ی ماهی تازه از کنار خیابان می آمد توی ماشین. ماهی فروشانی که شب عید هر چه داشتند فروخته بودند و حالا هر کدام بیست سی تایی ماهی روی دستشان مانده بود و به جای شب، امیدوار به روز عید بودند. ماهی هایی که در قالب های یخ تنگ هم راحت خوابیده بودند و دیگر نفس نفس هم نمی زدند.


اماّ ناگهان همه چیز عوض شد. یکی از ماهی ها قالب یخ را ترکاند. بزرگ شد. بزرگ و بزرگ تر. آن قدر که می توانست پیکان و رحیم و راننده را با هم قورت بدهد. اما هنوز دهانش تلظی می کرد. از تلظی که بازایستاد، دستی از داخلش در آمد و کم کم یک نفر از شکم ماهی خودش را کشاند بیرون و افتاد روی آسفالت خیابان. پیکان ترمز گرفت. رحیم خوب که دقت کرد دید زهرا سادات است.سر تا پا خیس و لزج. از تاکسی پیاده شد و دوید سمت زهرا سادات.


با ترس زیر بغل های زهرا را گرفت و او را کشاند داخل پیاده رو. مردم جمع شده بودند. زهرا چادرش را سفت چسبیده بود و خجالت زده شده بود از این همه جمعیت. رحیم ایستاد و خواست داد بزند سر جمعیت که بروند و گم بشوند و حیا کنند. اما زبانش قفل شد زیرا دید همه جمعیت چشمانشان آبی است. انگار آن جا نه خیابان شیرازی مشهد بلکه خیابان پنجم منهتن باشد. همه با چشمهای آبی و آرامشی که می پاشید توی صورتشان زل زده بودند به رحیم. رحیم وحشت کرده بود. نمی دانست باید چه کار کند. زهرا سادات بین باهوشی و بیهوشی محبوس افتاده بود. رحیم مستاصل دوید سمت ماهی بزرگ که وسط خیابان تلف شده بود. مردمک های ماهی هم به آبی می زد. ماهی چشمانش را باز کرد. رحیم می دانست که ماهی همیشه چشمانش باز است، حتی موقع خواب، حتی موقع مرگ، پس نمی فهمید که ماهی چگونه چشمانش را «باز» کرده است. تا قبلش هم باز بود اما معلوم بود که ماهی تازه چشمانش را باز کرده است. دهان ماهی هم باز شد و شروع کرد به صحبت کردن:«من متمعنم ماهی ها یک روزی به خانه بر می گردند. با ت دو نقطه و عین هم متمعنم!»


رحیم داد زد و فرار کرد سمت زهرا سادات. دستش را گرفت و بردش سمت تاکسی. راننده با چشم های آبی زل زد توی چشم های رحیم و داد زد سرش :«بفرما! این قدر معطلم کردی که جریمه ام کردند»


رحیم دستی روی شانه اش حس کرد:«آقا! بیدار شو! مگر چهارراه شهدا نمی خواستی پیاده شی؟»


رحیم که خیس عرق شده بود وحشت زده از خواب پرید. هن هن کنان صورتش را برگرداند سمت راننده. چشم های راننده مثل چشم همه ایرانی ها مشکی بود، مشکی مشکی.


منقطع و تکه تکه گفت:«چقد..چقدر می..می شه؟»


-:«قابلت رو نداره...صد تومن»


رحیم دویستی نو را کذاشت کف دست راننده و صدی چروک و کهنه را از او گرفت. پیاده شد و در تاکسی را با احتیاط  بست. با دهانی باز  به راه تاکسیِ خالی از مسافر و دود پشت آن خیره شد.


_______________


آرام کلید را انداخت و در را باز کرد. می دانست زهرا و مادر این موقع از روز حتما خوابند، خاصه اینکه شب قبل هم شب تحویل سال بود و یحتمل تا دیر وقت بیدار مانده اند. زهرا که پا به پای خود رحیم بیدار مانده بود و مادر هم احتمالا تا لختی بعد از تحویل سال نخوابیده بود. در را آرام بست اما باز هم صدای در بلند شد. کفش هایش را کند و جفت کرد جلوی در.


یک راست رفت سمت آشپزخانه کوچک خانه. یخچال سبزرنگ را باز کرد. پارچ آب را برداشت. آب درون پارچ خنک نبود. معلوم بود یک نفر تازه آن را پر کرده. یخدان فریزر را باز کرد تا  دو قالب یخ بیندازد توی لیوانش. فریزر را که باز کرد، دید دو تا ماهی هم داخل آن جاخشک کرده اند. بی اختیار وحشت کرد. در فریزر را محکم بست و داخل ظرفشویی عق زد.


ماهی ها را خودش دو روز پیش از راسته ماهی فروش ها خریده بود. یکی شان ماهی سفید بود و آن یکی هم ماهی شیر.یکی پر از استخوان و خوشمزه و دیگری بی استخوان و بی مزه... اما چیزی که او را ترسانده بود تداعی خوابش داخل آن تاکسی بود.


از آشپز خانه آمد بیرون. لباس هایش به خاطر باران و خیسی بو گرفته بودند،از شب قبل خیلی خسته بود. رفت داخل تک اتاق خانه تا کمی بخوابد... راستش از خوابیدن می ترسید، همان طور که از نخوابیدن می مرد!


داخل اتاق که شد، دید مادرش یک گوشه از اتاق روی تشک خوابیده است و یک پارچ آب یخ هم گذاشته بالای سرش. زهرا اما داخل اتاق نبود. رحیم برگشت داخل هال. زهراسادات را دید که تکیه داده به پشتی و کز کرده.


_«سلام علیکم»


زهرا سرش را برگرداند و قد و بالای رحیم را از نظر گذراند:«سلام آقا سید، خسته نباشی»


معلوم بود زهرا بعد از ماجراهای دیشب دل و دماغ و حوصله ندارد. رحیم گفت:«چطور نخوابیدی؟ مریض می شی ها اینطوری!»


_:« شما نگران من نباش. خوابم نمی بره،نمی دونم چرا، یعنی می دونم، فکر کنم به خاطر اون بچه و این حرف ها...شما چی کار کردی؟ رفتی کلانتری؟»


_:«آره زهرا جان رفتم. گفتند کسی گزارش گم کردن بچه اعلام نکرده، یعنی این بچه...»


زهرا حرف رحیم را قطع کرد:«سر راهیه؟»


رحیم سرش را انداخت پایین و تکان داد.


بغض راه گلوی زهرا را گرفته بود. با همان بغض گفت:« حالا کجا بردندش؟»


رحیم گفت:«بردنش بهزیستی دیگر... چه میدانم، فکر کنم اسمش... پرورشگاه شهید رسولی بود، فکر کنم!»


زهرا سادات خیره مانده بود به دالبر گچ هایی که راهشان را از پشت بخاری می گرفتند تا برسند پشت رحیم که به دیوار تکیه زده بود. رحیم همانطور که تکیه اش به دیوار و نگاهش به زهرا سادات بود، روی پنجه هایش نشست. صحنه ها یکی پس از دیگری از جلوی چشمش گذشتند، زهرا سادات تا همین چند دقیقه پیش کانه یونس نبی داخل شکم ماهی جا خشک کرده بود. ماهی...ماهی سخنگو... ماهی سخنگو با چشم های فرنگی، یحتمل خود ماهی هم فرنگی بود، از استخرهای پرورش ماهی قزل آلا در حومه های ایالت پنسیلوانیا، هر روز صبح با جت شخصی از آمریکا یک محموله از این ماهی های خوش تیپ مک کوئین را می فرستادند ایران! زهرا سادات هم توی یکی از این ماهی های چشم آبی ای که احتمالا از نمونه های ایرانی سفید تر بودند و اگر مو داشتند مویشان بور تر بود، گیر افتاده...رحیم همین طور غرق در خیالات شده بود. زهرا اما فکرش جایی غیر از شکم ماهی بود. فکرش شاید لابلای خنده های ثاقب گیر کرده بود. صدایش را از بغض صاف کرد اما باز هم با بغض گفت:«اسمش را چه می گذارند؟»


رحیم سرش را تکان داد تا آن خیالات بریزند بیروند. بعد چهره اش را باز کرد و با صدای زیر شده پرسید:«چه گفتی شما؟»


-:«پرسیدم اســم بچه را چی می گذارند؟ بالاخره برایش شناسنامه که می گیرند»


رحیـم یاد حرفهای سروان نادری افتاد. سعی کرد همان ها را به لحن خودش برای زهراسادات بازگو کند:« آن پرورشگاه فامیلی خیلی از بچه هایش مفتاحی فر است. مثل این می ماند که با هم خواهر برادر باشند. اما بعضی ها هم فامیلی تک دارند.»


_«خب فامیلش را کار ندارم آقا سید، اسمش را می گویم! اسم!»


رحیم چهار دست و پا آمد و کنار زهرا سادات نشست. بوی ماهی را از گردن زهرا می شد حس کرد. بعد جواب داد:«ثاقب است دیگر! آن نامه را بهشان نشان دادم و گفتم اسم بچه ثاقب است، مثل اسم من که رحیم است یا اسم تو که زهراست یا اسم مادر که مرضیه اس، یا اسم آن دو ماهی بخت برگشته یخ زده توی فریزری که «ماهی بخت برگشته یخ زده» است! می بینی، بالاخره هر کسی یک اسم دارد! امـا این اسم ها نیستند که آدم را می سازند، مثلا الآن اگر اسم من زهرا بود و اسم شما رحیم، فرقی پیدا می شد توی شخصیت من یا شخصیت شما؟»


زهرا می خندد و با خنده اش نمی گذارد رحیم ادامه بدهد به صحبت کردن. رحیم اما مصرانه ادامه می دهد:«نه! جدی می گویم! همچین می گویی اسمش چه شد انگار اسم مهم تر از آدم است، آدم می تواند اسمش را گنده کند اما اسم حکما نمی تواند آدم را گنده کند! هر چند روایت داریم از امام ششم که بر فرزندانتان نام نیکو بگذارید... اما خب چه نامی نیکو تر از نامی که توی قرآن آمده مثل رحیم یا مثل ثاقب یا مثل کوثر یا مثل رحمان یا مثل احسان یا مثل محسن یا مثل کاظم یا مثل مرجان یا مثل یاسین یا مثل مریم یا مثل محمد یا مثل یحیی...اما خب نام بد هم توی قرآن داریم، مثلا کسی نمی آید اسم بچه اش را بذارد فرعون، یا اسم دو قلویش را بذارد یاجوج و ماجوج یا مثلا...»


زهرا حرف رحیم را این بار محکم تر قطع کر:« آقا سید معلومه یه دو ماهی منبر پیدا نکرده ای و همه فیضت را جمع کرده ای  تا به ما برسانی، فقط قربان دستت آرام تر به فیض برسان سرمان رفت»


رحیم خنده اش می گیرد، زهرا هم. چشم در چشم هم بی خیال همه چیز، بیخیال آمپول بیست هزار تومانی مادر، بیخیال اجاره پنجاه هزار تومانی خانه، بیخیال بی منبری رحیم، بیخیال حقوق کم مدرسه، بیخیال ثاقب، بیخیال ماهی های آدمخوار، خندیدند. خنده اشان هم هر چه که می گذشت خنده تر می شد. آن قدر که بعد از یک مدت رحیم دستش را گذاشت روی دهان زهرا و بدون جهر و با لبخند گفت:«سسسسس! الآن مادر بیدار می شود!»


  • . هـــــــــــارِب